از ما معمولن سوئ استفاده میشه
نه که بگم گاگولیما... نه! ما کلن ملت آی کیو
یی هستیم. همه جای تاریخ ثابت کردیمش![]()
ما یه مشکل دیگه داریم.
همش احساساتی میشیم... میریزیم تو خیابون. زنده باد مرده باد میگیم.
از کسایی که اهمیت بود و نبود ما براشون زیر صفر کلوینه حمایت میکنیم بعد میگیرن دهن مبارکمونو مورد عنایت قرار میدن و آدم میشیم
بعد دوباره یه قهرمان جدید پیدا میکنیم و میفتیم دنبالش![]()
بابا ما دنبال آدم عادی ...پرزیدنت نرمال...یا چیزی مثل این نیستیم رفیق
ما دنبال زورویی رابین هودی چیزی میگردیم که بیاد دنیا رو برامون بهشت کنه همین و بس.
واسه همین اینقدر به شدت فک میکنیم هر کی خوب شعار میده خوبه!!!
نمیدونم ته ته دلمون هنوزم فک میکنیم آلبرت اینشتن میره جهنم و خارزاده صغرا خانوم که هیچیش قضا نمیشه یحتمل میره بغل حوریا![]()
یعنی کلن همیشه دینو یه چیز خیلی غیر قابل هضم و عجیب و غریب به خوردمون دادن!
انگار که خدا آدمارو ساخته که به غلط کردن بندازه گویا!
نه والا خدا همه اصرارش روی انسانیت و حق کسیو ناحق نکردنه همین به مولا! یعنی آزادی هرکسی تا جاییه که آزادی دیگری رو مخدوش نکنه. این خیلی سخته؟
ملت ما از بیخ عربن... گاهن البته
من نمیدونم فیلم سیصد رو دیدین؟ یعنی من که خودم انقدر قاط زدم که یه پست در موردش نوشتم و هر کیو دیدم کلی روشنش کردم که بابا خیلی قشنگ دارن تاریخ مارم قهوه ای میکنن![]()
به جان خودم هیشکی براش مهم نبود
یعنی جا داشت کل ایران ازین راهپیمایی مخملیا راه بندازن و این فیلمو ببرن زیر لکه. کسی به جاییش بود؟ نه![]()
واسه کسی مهم نبود که یه بچه چهارساله توی اقصا نقاز دنیا میتونه با زدن یه دکمه و دیدن یه فیلم خیلی کارتونی
و سطح پایین به این نتیجه عمیق برسه که ایرانیا خیلی متمدن و گل هستن![]()
ما چیو میخوایم به گوش دنیا برسونیم؟ حماقت سی ساله مونو؟ خوب الان وقتی به یه تیکه اعتراض میکنیم داریم به یه حلقه از زنجیر مداومی اعتراض میکنیم که در اصلش همه همدیگرو تایید میکنن!
اختلاف بین تسو و یونگ پو هست اینجا رفقای من نه بین جومونگ و تسو![]()
جنگ جنگ قدرته ...نه الان. بلکه همیشه![]()
جون مادرتون آدم باشین. اگه هر کسی توی حد و جایگاه خودش آدم باشه دنیا جای خیلی بهتری میتونه باشه
لينك | نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط شبگرد |
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد ... 

بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ... ![]()
راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!! 
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...
راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! ![]()
زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ 
![]()
خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ... ![]()
روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند ! 
در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟! 

اثر : پائولو کوئلیو

